تبليغاتX
کات
در پی آن نگاه های بلند، حسرتی ماند و آه های بلند...
 

   چه قدر سخت است گل آرزوهايم را در باغ ديگري ببينم

   و هزار بار بی صدا در خودم بشكنم و

    آن وقت آرام زير لب بگويم :

   "گل من باغچه ي نو مبارك"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 11:59 PM  توسط سمیرا  | 

 

  آرزو دارم که هميشه يه لبخند قشنگ رو لبهاي من باشه

 تا ديگران نفهمن که من چقدر غمگينم

 خدا رو شکر که آرزوم زود برآورده شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 11:50 PM  توسط سمیرا  | 

  

 

  توي شلوغيِ بعد از تعطيل شدن مدرسه ها، قاطي بچه هاي مدرسه اي، دست توي دست ظهر از دانشگاه برمي گشتم. ساعت توي فلكه 12 ضربه نواخت.ساعته خيلي وقت بود مرده بود! اما حالا دوباره به زندگي برگشته بود، به دويدن ثانيه هاي دنبال هم....

توي تاكسي نشستم ؛ خالي بود. صبر كرد تا مسافرا بيان.داشتم به اين فكر مي كردم چطور مي تونم فراموشش كنم. هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارم رد ميشه که بوي عطرش رو ميده  بر ميگردم و به اون  نگاه ميکنم تا مطمئن بشم....... ولي هميشه.....

توي عطر و خاطره اش غرق بودم كه آخرين مسافر سوار شد. يه دختر بود. عطرش تمام فضاي پيكان نارنجي رو پر كرد. ديگه باد داغي رو كه از موتور ماشين بلند مي شد و توي صورتم مي خورد حس نمي كردم. با اينكه روزه بودم سعي كردم تمام هواي توي ماشين رو با بوي عطرش يكهو قورت بدم. تمام مسير نفس هاي عميق مي كشيدم. اخه اون دختر بوي اتاقش رو مي داد. بوي تخت خواب چوبيش رو توي يه روز قشنگ و پرخاطره تابستوني... كاشكي هيچ وقت پاييز نمي اومد.

از تاكسي كه پياده شدم در تمام راهي كه بين من و حياط خونه افتاده بود، بارون مي اومد اما كسي خيس نمي شد. به خونه كه رسيدم خودم رو پرت كردم پشت در. پله ها رو ديدم  که  با خستگي، رويهم چيده شده،بالا رفته بودن .... آروم از كنارشون رد شدم تا تعادلشون بهم نخوره!!! چشمهام رو پاك كردم، لبخند هميشگي رو روي لبهام نقاشي كردم و در رو باز كردم. داد زدم:

 سلام مامان... من برگشتم....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 3:34 AM  توسط سمیرا  | 

 

  

   ترسم اين است كه پاييز تو يادم برود

 

   حس اشعار دل انگيز تو يادم برود

 

 

   ترسم اين است كه باراني چشمت نشوم

 

   لذت چشم غزلخيز تو يادم برود

 

 

   بي شك آرامش مرگ است درونم، وقتي

 

   حس از حادثه لبريز تو يادم برود

 

 

   من به تقويم خدايان زمان شك دارم

 

   ترسم اين است كه پاييز تو يادم برود

 

 

   با غزلهات بيا چون همه چيزم شده اند

 

   قبل از آني كه همه چيز تو يادم برود

 

 

علی اکبر رشیدی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 2:14 PM  توسط سمیرا  | 

  

 

   موضوع هميشگى انشاهاى مدرسه بعد از سه ماه تعطيلى تابستون كه

 

   يادتون هست؟؟؟

  

    تابستان خود را چگونه گذرانديد؟

  

   من مي خوام انشام رو در يك جمله خلاصه كنم :

 

   مى گم تابستونم رو خيلي " خوب " گذروندم...

 

   و اين خوب يعنى طعم واقعى زندگى،

 

   خوشبختى ،

 

   آرامش...

 

   يعنى صداى موج دريا،

 

   يعنى طعم شيرين خواب راحت،

 

   يعنى طعم ترش آلبالو،

 

   يعنى بودن با كسايى كه به اندازه تمام دنيا دوستشون دارم...

 

   كاشكى هيچ وقت اين تابستون تموم نمي شد...

 

   اين پائيز لعنتى با اومدنش همه چيز رو خراب كرد...

 

   همه روياهاى شيرين كودكانه و قشنگم رو تباه كرد...

 

   همه كسایى رو كه دوستشون داشتم و دارم از من گرفت...

 

   اما من هميشه دوستشون دارم حتى اگه پائيز منو از يادشون برده

 

   باشه!!!

 

   لعنت به اين فصل كه هميشه دلگير بوده و هست...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 1:19 AM  توسط سمیرا  | 

 

   يك استخر آب سرد،

 

   يك وانت پر از هندوانه،

 

    مسافرت، درياي شور شمال،

 

    ساحل شني،

 

    زاينده رود،سي و سه پل،

 

   صبحونه هاي خوشمزه هتل عباسي،

 

   بيرون رفتنهاي گاه و بيگاه با دوستاي خوب و

 

   تحمل شكوه هاي مادربزرگ بخاطر دير برگشتن،

 

    بودن با كسايي كه  بي نهايت دوستشون داري!!!

 

   و بالاخره...

 

    يك كوه كتاب و

 

    بيدار بودن تا نصف شب و

 

   تا لنگ ظهر خوابيدن و

 

   ساعت زنگ دار بيكار!!!

 

   همه اينها يعني لحظه هاي خوب تابستوني

 

   فقط يك هفته ديگه مونده.........

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 4:19 AM  توسط سمیرا  | 

 

   روزگاری قصه ای آغاز شد

 

 

   آنگاه که خورشید تابستانی می درخشید

 

 

   صدای ظریف سازی بود، در خدمت زمان

 

 

   صدای ترنم گذر کردن ما...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 11:24 AM  توسط سمیرا  | 

 

   مثل هر روز

 

   مثل هر روز...

 

   به تو فکر میکنم امروز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 2:34 AM  توسط سمیرا  | 

 

   به سال بی ضربان از هزاره آزاد

 

   دقیقه ای پرعصیان به ساعت فریاد

 

 

   زنی که با قلم متن ضربدر می خورد

 

   زنی که مثل همیشه تقاص پس می داد

 

 

   به آستان کدامین خدای تف انداخت

 

   که وقت قسمت تبعیض از قلم افتاد

 

 

   هنوز هم که هنوز است زن گلاویز است

 

   به اعتماد شفاهی و رنج مادرزاد

 

 

   و شکل باور مسخ زنی که می خندد

 

   سقوط می کند و بعد شاعری در باد...

 

 

   و زن، منی که پس از این جوانه خواهم زد

 

   " به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد "

 

 

مرضیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 5:23 PM  توسط سمیرا  | 

 

   جنگل از دغذغه خواب تبر بیدار است

 

   ترس هر سایه به اندازه صد دیوار است

 

 

   دست معصوم پرستار شما می سوزد

  

  بس که پیشانی افکار شما تبدار است

 

 

   ابر در حسرت باریدن خود بی تاب است

 

   آسمان چند صباحی است چنین بیمار است

 

 

   راستی ما خودمان فرصت بودن داریم

  

   این صدائیست که از روز ازل بر دار است

 

 

   می شود لایق بودن شد و با بودن مرد

 

   وقت بسیار ولی بخت همین یکبار است

 

 

   و کسی حال ندارد به خودش برگردد

 

   جنگل هست کسی هست تبر بیدار است

 

 

 

علی اکبر رشیدی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 12:32 PM  توسط سمیرا  |